امروز سوم
حمید هامون سینمای ایران،خسرو شکیبایی عزیز است.
خسرو
شکیبایی تا به حال 6تجربه موفق(غیر از میکس)در کنار داریوش مهرجویی داشته
است.البته این میکس هم که می گوییم وقتی در کنار 5شاهکار دیگر قرار می گیرد اصلا
به حساب نمی آید.
و این
حسرت همراه داریوش مهرجویی است که چرا تجربه هفتمی نخواهد داشت.
از هامون
نمی دانم چه بگویم.از شاهکاری که به نظر من بهترین فیلم کارنامه ی داریوش مهرجویی
است.وبعد از آن فیلم هایی مانند:سارا،پری،میکس،بانو و دختر دایی گمشده(که شخصا
خیلی دوسش دارم).
در پری
خسرو شکیبایی فوق العاده بود.آن سکانسی را به یاد آورید که به دختر بچه می گفت:چه
لباس سبز خوشرنگی(دقیق یادم نیست چه رنگی بود)دختره گفت این که سبز نیست
مشکیه(شایدم یه رنگ دیگه نمی دونم)بعد گفت ا راست میگیه ها من چقدر خرم بیا جلو
ببینم.یا سکانسی که تو ماشین گریه می کرد و همه گریشون گرفته بود.
در بانو
نقشی منفی و کوتاه داشت اما به اندازه همان نقش درخشان بود.در سارا خیلی بازیشو
دوست دارم.چند شب پیش هم تلویزیون فیلم رو نشون داد و خدا رو شکر از سانسور خبری
نبود.یک نقش تقریبا منفی.
در میکس
با اینکه از ساخته های خوب مهرجویی نبود اما بازیش واقعا فوق العاده بود.
و اما
دختر دایی گمشده......
صحنه ی
آواز خواندنش از یاد نمی رود.فوق العاده بود.شاهکار.
سکانس
ریختن پلاستیک های میوه و خواربار و ماست و...روی پله ها که باعث دعوای مهشید و
هامون می شود.
هامون:خب
چیه؟تمیزش می کنم.
مهشید(داد
می زند):چی کار کردی؟اون جا رو ببین.تابلومو چیکار کردی؟
هامون(با
اشاره به تابلو):خیلی خب بابا.حالا مگه چه فرقی کرده؟
مهشید:زندگیمو
خراب کردی.
مهشید از
میان وسایل نقاشی،قلم موها و قوطی های رنگ و هرچه به دستش می آید به طرف هامون
پرتاب می کند.
مهشید:احمق!
هامون:احمق
خودتی.
مهشید:دیوونه.
هامون:دیوونه
خودتی.احمق عوضی.
مهشید:اه.
هامون:خجالت
نمی کشه....
مهشید در
آستانه ی در می ایستد.
مهشید(سرد
و محکم):ما دیگه نمی تونیم با هم زندگی کنیم.ازدواجمون دیگه نمی تونه ادامه پیدا
کنه.گفتنش دردناکه ولی من هیچ وقت به تو علاقه نداشتم.دیگه هم نداریم باید قطعش
کنیم.
هامون:ولی
من به تو علاقه دارم.
مهشید:می
دونم تو به خودتم علاقه داری.
هامون:خب
این طبیعیه.مثل هرکس دیگه .تو خودتو دوس نداری؟
مهشید:نه
خود این جوری مو دوست ندارم.با تو دارم می پوسم.
هامون:چرا
پای منو وسط میکشی.تو داری یه بحران شدید روانی رو طی می کنی و طبیعیه که از هر کس
و هرچیزی ممکنه بدت بیاد.
مهشید:نه
نه من دیگه این شرو ورهای تو رو گوش نمی کنم.در باب وصل و یگانگی و استحاله در
دیگری و با معبود یکی شدن و این مزخرفات.تو عملا نشون میدی یه آدم دیگه ای هستی.
به زودی
دانلود کامل صوتی
روایت شخصی از مراسم
ساعت
6:45دقیقه صبح است.به زور بیدار می شوم.شب به شوق دیدار خسرو شکیبایی خوابم نمی
برد.به همراه خواهرم به مترو می رویم.مسیر بعدی انقدر مترو شلوغ است که ترجیح می
دهیم با سواری برویم و ترافیک...ساعت 8:45بود که رسیدیم.هنوز آنقدر شلوغ نشده
بود.رفتیم جلوتر.5دقیقه بعد به صورتی بود که هیچی نمیدی.دوباره برگشتیم عقب.اما
فایده ای نداشت.بدتر شده بود.صدای آقای پرستویی از بلندگوها شنیده میشد.می گفتند(اولش با
آرامش)دوستان عزیز خواهش می کنم ساکت باشید.خواهش می کنم. (اینجا را با داد می
گوید)بابا ساکت باشید باشید دیگه انقدر حرف نزنید!از این مراسم تنها عصبانی شدن
پرویز پرستویی برایم جالب بود.تا حالا ندیده بودم ایشون انقدر عصبانی بشن.مردمم که
همش در حال غر زدن بودند.
آقای پرستویی می گفتند:دوستان هرکسی خسرو شکیبایی رو دوست
داره صلوات بفرسته.یه دفعه همه شروع میکردند صلوات فرستادن.بعدش می گفتند:پس حالا
همونجا که هستید بشینید.انگار نه انگار.
شلوغ بود وحشتناک شلوغ بود.به خسرو شکیبایی حسودیم میشد که
این همه مردم دوسش دارند.البته این مال اولش بود.بعدش پشیمون شدم.آقای پرستویی از
پویا شکیبایی دعوت کردند که چند کلمه ای صحبت کنه.صدای جمعیت بلند بود.دوباره آقای
پرستویی عصبانی شدند(با داد)دوستان به احترام پسر خسرو شکیبایی سکوت کنید.
پویا شکیبایی تشکر کرد از همه ی ما که اومدیم.
آقای پرستویی می گفتند:اصغر بیچاره از حال رفت.مردم می
گفتند:بیچاره
آقای پرستویی:قرار است که مسعود کیمیایی صحبت کنند چرا حرف
می زنید اصلا صحبت نمی کنند.
اتوبوس های بهشت زهرا اومدند یه خانمه پشت سر من میگه:بهشت
زهراست دیگه بریم.یه سر خاک آقا جونم میریم.
یه دفعه از یه جایی سرو صدایی می شنویم.دخترا داد می
زدند:گلزار.این خیلی زشته.شما واسه مراسم خاکسپاری آقای شکیبایی اومدید یا دیدن
گلزار؟
بهشت زهرا نرفتم با اون انبوه جمعیت .دوست داشتم برم
ولی....البته قرار است که یک روزی که به بهشت زهرا رفتم حتما سر خاک خسرو شکیبایی
نازنین هم برم.
قرار بود از این مراسم فیلم و عکس بگیرم.اما با اون جمعیت
حتی نمی تونستم تکان بخورم.هنگامی که داشتیم می رفتیم چند نفر می گفتن علی
مصفا.دوست داشتم ببمینمش و ازش درباره خسرو شکیبایی بپرسم اما نشد.
جای آقای مهرجویی خالی بود.این حسرت به دلم موند که ببینمش
و بهش بگم که خسرو شکیبایی با هامون تو خسرو شکیبایی شد.همچنین اظهار تاسف کنم
بابت فیلم سنتوری و اون برخوردها.
اینم مراسم خاکسپاری خسرو شکیبایی بزرگ که به نظر من در حد
و اندازه های خودش نبود.با اون جمعیتی که نصفشون به خاطر چیزای دیگه اومده بودن.
همین....
غيبت مقابل دوربين
علي مصفا
براي نسلي که از کسالت و سرماي سال هاي شصت به تنگ آمده بود و از کلاس هاي
درس مي گريخت هيچ چيز جذاب تر از تماشاي خسرو شکيبايي هامون نبود. غرق شدن
در عمق صدايش آرامش بخش بود و چابکي حرکات غيرقابل پيش بيني اش آدم را به
وجد مي آورد. چقدر سبک مي شديم هر بار که فحشي مي داد يا فريادي مي کشيد،
چقدر در گذشته هاي خود غرق مي شديم هر بار که او حسرت کودکي و گذشته اش را
مي خورد، گويي خاطرات برادر ناديده يي را مرور مي کرديم. همراهي من و هم
نسل هاي من با اين قهرمان تلخ کام و شکست خورده تجربه يي يگانه و
تکرارناشدني است. شکيبايي استادي خود را به هيچ مي انگاشت و هرگز هنگام
کار هيچ تکبري بين او و ديگران فاصله نمي انداخت. گرماي حضور او سر صحنه
را همه احساس مي کردند. شيوه بازيگري او منحصر به خودش بود، غيبت و بي
خودي مقابل دوربين در سينماي ما بدعت اوست، هميشه سعي داشت نوعي سادگي و
به قول خودش بچگي را هنگام ايفاي نقش حفظ کند و اين آميزه ترديد و تحکم در
لحن شکيبايي او را از همه متمايز مي کند.
وقتي براي اولين بار او را از نزديک ديدم قرار بود به مدت 10 روز نقش
داداشي فيلم «پري» را با او تمرين کنم، من شاگرد تنبلي بودم که به جاي
يادگرفتن گوشه هاي بازيگري محو تماشاي او بودم که حالا از روي پرده سينما
ورآمده بود و اين بار تنها با من حرف مي زد. باور کنيد هرگز حتي قبل از
ورودم به سينما، آنچنان اعجابي به سوپراستارها يا استادان بازيگري نداشتم
اما شکيبايي برايم فرق مي کرد، او را عميقاً دوست داشتم و مثل برادر بزرگ
تري که آدم خجالت مي کشد بگويد دوستش دارد هميشه علاقه ام را از او پنهان
کردم
خبر که بد
باشد همیشه فکرم می رود به تکذیبش. همیشه فکر می کنم دوباره کسی –هربار یکی-
افتاده است روی دور ِ شوخی.
عادتم است
انگار نوستالژی ساختن و دل بستن. یک سال پیش بود –درست یک سال، یکی از همین روزها
بود- که هامون ِ مهرجویی سرلیست ِ نوستالژی ها شد. حمید ِ هامون روی صندلی های
باشگاه. هامون بود که که با ابراهیم در آتش می سوخت، انار ِ خشک شده هدیه می داد،
سرگردان بود در عشق ِ ابراهیم به اسماعیل... از همان روزها بود. حالا چه فرقی می
کرد قبل ازدیدن ِ هامون هزار بار تحسین کرده بودیمش یا بعد از آن چقدر به شوق
آورده بود ِمان. چه فرقی می کرد به یاد ماندن حرف هایش در پری. یا دیوانگی هایش در
میکس. یا خنده هایش در حکم. یا خواندنش در دختردایی گمشده. هامون کافی بود. که
جادوی صدایش بماند در گوشمان وقتی زمزمه می کرد:
مرا تو بی
سببی نیستی؛
به راستی
صلت ِ کدام قصیده ای
ای غزل؟
لولی
رضا کیانیان «سلام خسرو جان بيخبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي! دو
هفته پيش هم كه آخرين جايزهات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي.
از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزهات را گرفتي؛ براي سي سال حضور
پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست. فقط
لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت
سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمهاي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف ميزدي! يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود. آخه
يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب
نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نميدونستيم داري ميري.
نميدونم خودت ميدونستي يا نه. ميگن آدماي خوب قبل از رفتن، حالشون
خيلي خوب ميشه؛ چون دارن ميرن يه جاي خوب. ما از كجا بايد ميفهميديم كه
اين حال خوب نشانهي چيه؟ هميشه بعد از اينكه اتفاق ميافته، ميفهميم.
ولي فكر كنم خودت ميدونستي؛ چون هيچي نگفتي و اونجوري فقط لبخند زدي.
شايد داشتي خداحافظي ميكردي و ما نميفهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي!
خيليها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نميتونن. شايد هم اون لبخند
همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف ميزدي، همهي خداحافظيات ميشد همون
چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و
لبخند زدي. حالا كه فكر ميكنم، ميفهمم اينجوري بيشتر حرف زدي. من
هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سالها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم،
تو روي صحنههاي تئاتر ميدرخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده
بشم. بعدها هم كه تو روي پرده سينماها ميدرخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم. يادته
من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم
«كيميا»، دست منو ميگرفتي. كلي حال ميدادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد
هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»،
چه بامسما. ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوههاست. هر قلهاي رو
كه فتح ميكنن، ميبينن پشتش يه قلهي بلندتر هست. من هرچي ميدوم، تو يه
قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اونور. نميدونم چقدر
ديگه بايد بدوم تا به اونور برسم، تازه نميدونم در چه وضعيتي ميام
اونور. پس از اونور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اونوريها براي
اينوريها زودتر مستجاب ميشه. اينجوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و
«يادش بخير» و «حالهاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقهي راهته. من كه شاهدم، خودتم اگه حالشو داشته باشي، يه نگاهي به اينور بندازي ميبيني. دست پر رفتي ديگه. ميبيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه. البته
جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به
دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛
تو دو تا؛ تولدت مبارك. ميدونم اونجا كلي از بر و بچههاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن. ما
كه اون دنيا به بازيگريمون ادامه ميديم. اونجا هم حتما نمايش هست.
اونوريهام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اونجا بيكار نميمونيم.
وقتي مردم رو سرگرم ميكنيم و حالشون خوب ميشه. يه خدابيامرزي به ما و
پدر و مادرمون ميگن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو ميديدند و
بياختيار لبخند ميزدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم ميفهمن كه تو
رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه ميكنن و جاتو خالي ميكنن، خدابيامورزيه
ديگه. ميبيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه رو بهت
داده. پس اونطرف هم حتما تحويلت ميگيره و ميبردت روي صحنهها و
پردههاي اونجا، كه بازم مردم اونور ببيننت و حالشون بهتر بشه و
خدابيامرزي ادامه داشته باشه. به اميد ديدار»
ایرج
شتابان وارد شرکت می شود.پرویز با صورت پف کرده در حال خوردن صبحانه است.
ایرج:چکو
برام عوض کن.
پرویز:کدوم
چکو؟
ایرج:همون
چکی که برای زایمان زن من نوشتی.
پرویز(گیج
شده):چکو برای چی عوض کنم؟
ایرج:زنم
هفت ماه زایید.تو چکو نوشتی برای نه ماهگی,یعنی زمان زایمان.چکو عوض کن بنویس
براامروز.
پرویز:ولی
من الان ندارم.من حساب نه ماهگی رو کرده بودم.چه می دونستم زنت هفت ماه میزاد...
ایرج می
رود,پرویز که نگران شده پشت سر ایرج می دود....
پرویز:ایرج
جان،عزیزم دلت شور نزنه،جور میشه.
قبل از فیلمبرداری
فیلم بی
پولی در 47لوکیشن فیلمبرداری می شود.مدیر تولید محترم فیلم،یعنی آقای مححد
شایسته،برای شروع فیلمبرداری و حضور من ساعت 9شب را اعلام کرده اند.
و اما
بازیگران،بهرام رادان ترجیح می دهد با موبایلش صحبت کند و هروقت تلفنش را تمام
کرد،بحث پیرامون فوتبال و قهرمانی تیم ها را شروع کند.در مورد نقش اش همه چیز را
واگذار کرده به زمان اکران فیلم.به این صورت"واکمن را خاموش کن تا
بگویم".چیزی که لیلا حاتمی هم عینا انجام داد"عادت ندارم سر صحنه صحبت
کنم اما بعد از اکران،حتما".
نعمت الله
در مورد انتخاب بازیگران و حضور پررنگ شخصیت های حاشیه ای به این جواب های کوتاه
بسنده می کند،"البته که خانم حاتمی و آقای رادان انتخاب اولیه ی من بودند،اما
من غیر از این دوستان دو گزینه ی دیگر هم داشتم که بهتر است نامی از آن ها
نبرم،اما از نتیجه راضی هستم.شخصیت های حاشیه ای هم حضور پررنگی دارند مثل
بوتیک(حامد بهداد و افسانه چهره آزاد).وقفه ای بین کار افتاد،برای اینکه بچه ها
قراردادهای دیگری داشتند.مثلا بهرام رادان سر فیلم تردید(واروژ کریم مسیحی)که پروژه
هنوز متوقف است.
زمان
اکران؟امیدوارم بعد از تمام شدن مراحل فنی،برای جشنواره فجر آماده شده باشد.زمان
فیلم:120دقیقه.
شروع تمرین ها و فیلمبرداری
بهرام رادان
و نادر فلاح مشغول تمرین هستند،نزدیک به ده بار تمرین می کنند و نعمت الله با
آرامش خاص خودش بازی آن ها ار هدایت می کند.
صحنه به
این شکل است:ایرج از پشت در بسته می آید و به سراغ احمد رنجه رفته و به او پول می
دهد.
سکانس
بعدی مربوط به فصل پاییز است.گروه صحنه دستگاه باران ساز را وصل می کنند.لیلا
حاتمی در حالی که شکمش مقداری جلو است،این ذهنیت را باور پذیر می کند که تازه
زایمان کرده.در این سکانس بهرام رادان و حاتمی در مورد بی پولی صحبت می کنند.لیلا
حاتمی در حالی که کالسکه ی بچه را به سمت جلو می برد با بهرام رادان بحث می
کند.باران می بارد و فقط رادان زیر چتر رفته است.حاتمی سر تمرین دوم از تجربه ی
شخصی می گوید:من و علی(مصفا)هر کدام یک طرف کالسکه را می گیریم و می بریم جلو.تازه
کالسکه تو راه کج هم می شود.
ایرج:وای
به حالته اگه بریم خونه،ببینم بچه شیر خشک نداره. و بعد از شکوه در مورد پولی که
به تازگی گرفته می پرسد.شکوه جواب می دهد:پوشک گرفتم.ایرج با ناله:چرا لاستیکی نمی
بندی؟
شکوه(با
ناله):پاش می سوزه....ببین دستام داره می لرزه....
ایرج:نخیر...آخه
تو نازپرورده ای،لوسی،تنبلی.......
اما ایرج
یک باجناق پولدار به نام فتح الله دارد.بازیگر این نقش کسی نیست جز رضا
رشیدپور.رشید پور دعوت علیرضا زرین دست،بهرام رادان و حمید نعمت الله را دلیل حضور
افتخاری در این فیلم می داند.
سکانس
مهمانی:فتح الله در همین مهمانی مشغول یک معامله ی مهم با صاحب کارخانه ی برنج
است.افراد فامیل همه 400-500کیلویی برنج سفارش می دهند اما ایرج سعی خود را می کند
بی پولی اش را نشان ندهد.فتح الله به او می گوید:صاحب کارخانه ی پوشاک!سفارش
بده.شکوه به ایرج میگه:سفارش نده پول نداریم.ایرج 100کیلو سفارش می دهد فتح الله
پیشنهاد می دهد 100کیلو هم برای خانواده اش بگیرد.در نهایت ایرج،سفارش 200کیلو
برنج را می دهد.در سکانس بعد می بینیم که ایرج برنج ها را کنار خود گذاشته و به
افراد کارخانه می فروشد.
آیدا اورنگ
جشن منتقدان و نویسندگان
چند هفته
پیش یک جشنی برگزار شد به نام جشن منتقدان و نویسندگان.
که هم
ناراحت کننده بود و هم خوشحال کننده.ناراحت کننده از آن جهت که یک اسم بزرگ جا
افتاده بود و خوشحال کننده از جهت دیدن خسرو شکیبایی نازنین.والبته استاد انتظامی
و پرویز پرستویی و رضا کیانیان.
اما انتخاب
هاشون.
بهترین کارگردان
ملودرام:رسول صدر عاملی
شخصا فیلم
من ترانه،15سال دارم را خیلی دوست دارم.اما پس تکلیف فیلم لیلا چه می شود؟یا سارا؟
بهترین کارگردان
طنز:کمال تبریزی
انتخاب خوبی
بود ولی سهم تقدیر از داریوش مهرجویی چه می شود با اجاره نشینها یا مهمان مامان؟
بهترین کارگردان
اجتماعی:مسعود کیمیایی
احتمالا تا
حالا فهمیدید.به شخصه ایشون رو خیلی دوست دارم اما آیا آثار مهرجویی اجتماعی تر
نیستند؟
به هرجهت
اینم نظر منه.ولی شاید تا حالا فهمیده باشید که جا انداختن اسم بزرگی همچون داریوش
مهرجویی چه ظلمی است.آن هم وقتی شاهکارهایی را با نام های هامون،دایره مینا،درخت
گلابی،لیلا،گاو،سارا و سنتوری و....در کارنامه ی این کارگردان می بینیم.
و امیر
قادری....درباره این انتخاب چه باید گفت؟نه شما بگید.بگید دیگه......
خوب شد
حداقل فیلم هامون را در بین پنج فیلم برتر دیدیم.وگرنه باید چیکار می کردیم؟
قبول کنید.حق
مهرجویی را خوردند.
بعد از این دیوانه سازم خویش را
در هفته
نامه ی 40چراغ مطلبی بود با عنوان عشق ها و خیانت ها در سینمای ایران دو فیلم
هامون و سنتوری هم بودند.اینجا بخوانید:
هامون
حمید
هامون روشنفکر شلوغ و نا آرام به دیدار دوت روان پزشکش در یک بیمارستان روانی می
رود.دوست به او نهیب می زند که به رفتار همسرش مهشید دقت کند.هامون سبکسرانه توصیه
های دوستش را جدی نمی گیرد.مرد اما دو دست هامون را می گیرد و به او پرخاش می
کند:"زنت با مهندس عظیمی روابطغیر
افلاطونی داره الاغ!"
حمید هامون
تکیه بر دیوار تیمارستان می دهد و آرام آرام فرو می ریزد.دیوانه ای از کنارش می
گذرد،مهربانانه شاخه گلی به او می دهد و جمله ای را می گوید که حالا در ذهن تمام
دوستداران این فیلم بزرگ تاریخ سینمای ایران حک شده است:آزمودم عقل دور اندیش
را،بعد از این دیوانه سازم خویش،آقای دکتر!
و این
مانیفست حمید هامون و حتی داریوش مهرجویی است.با بازی خسرو شکیبایی و بیتا فرهی
سنتوری
خیانت آرام
آرام شکل می گیرد.در زمزمه های"یاگو"وار ویلن زن جوان در کنار گوش دخترک
و چشمان بسته سنتوری که در معرکه شهرت و افیون و شوکران،عشق خود را آرام آرام از
دست رفته می بیند.سنتوری نمی داند که در دنیای جدید،عجیب ترین و محکم ترین عشق ها
نیز در برابر وسوسه شیطانی اتومبیل لوکس و سفر به کانادا رنگ می بازد.سنتوری آنجا
که بیش از همیشه به کمک عشقش احتیاج دارد او را از دست رفته میبیند و دخترک با
اولین نسیم سیاه زندگی،کودکانه همه چیز را وا می نهد و به جای کمک به همسرش دل به
مرد دیگری می بازد.پناه بردن سنتوری به آن آسایشگاه روانی،بار دیگر آن جمله مشهور
فیلم هامون را به یاد می آورد:
مگه میشه؟حتما شده دیگه.اصلا مگه ممکنه؟باورم نمیشه.فیلم سارا بدون سانسور از
تلویزیون؟فیلمی از داریوش مهرجویی بدون سانسور؟تعارف که نداریم ذوق زده
شدیم.باورمون نمیشه.تازه بعد از فیلم هم درباره
آثار مهرجویی صحبت کرد و پخش قسمتی از لیلا و گاو.
.
.
.
.
.
.
سلام
دوستان
شرمنده از
اینکه آپ نمی کنم.مسافرت بودم و سرم بسیار شلوغ بود.اما برگشتم و احتمالا چند روز
دیگه آپ می کنم.سارا همین الان تموم شد.امدوارم دیده باشید.فیلم بسیار زیبایی بود
و در نظر سنجی ماهنامه فیلم رتبه اول رو برای بهترین فیلم و بهترین کارگردانی
و..را به دست اورده بود.
این ماه
اتفاقات زیادی افتاده بود.از جمله جشن منتقدان.در آپم مفصل توضیح میدم.فکر کنم
بهترین جایی که بخواید درباره اش چیزی بخونید وبلاگ عمو پرویز سینمای ایران و گروه
طرفداران گلشیفته فراهانی باشد.
اول از
همه تشکر می کنم از مهدی عزیز(مدیر وب عمو پرویز سینمای ایران)از اینکه به یاد
داریوش مهرجویی بزرگ بود و انتخاب فیلم هامون را بهم تبریک گفت.مرسی مهدی.
و بعدش از
سلطان(جشنواره سینمای ایران)برای درست کردن دو پوستراز داریوش مهرجویی و فیلم
مهمان مامان.ممنون.
سارا فرصت
دیگری بود تا بار دیگر خسرو شکیبایی را ببینیم.این نوشته مهدی(مدیر وب ترانه
علیدوستی)را بخوانید:
و نمی دانی و نمی دانی که وقتی خستگی
های امروزش را می بینم و به یادطراوت دهه ی هفتاد می
افتم،چه بغضی می آید و می نشیند پس گلویم. او داردپیر می شود و
ما داریم جوانی مان را با حس شاعرانه ی او طی می کنیم و اینحسرت است و
تعهد ودرد.
جمله ی
فوق العاده زیباییه.مهدی عزیز از تو هم ممنونم و افتخار می کنم که این نوشته
درباره خسرو شکیبایی در قسمت نظرات وبلاگ من،وبلاگی که نام داریوش مهرجویی بر روی
اونه،هست.
عکس رو
ببینید:
او دارد
پیر می شود و ما داریم جوانی مان را با حس شاعرانه ی او
طی می کنیم و این حسرت است و تعهد ودرد.
دوستان سلام
امیدوارم که حال شما خوب بوده باشد تا به امروز و از این به بعد هم.
راستش یکی از دلایلی که شاید به نظر شما آپای من تکراری باشه،اینه که آقای
مهرجویی جزو کارگردانانی هستند که کم کار می کنند و به خصوص بعد از ماجرایی که
واسه سنتوری اتفاق افتاد این کم کاری بیشتر هم شد.به همین دلیل است که من مجبورم
مصاحبه ها،یادداشت ها و اخبار های کمی قدیمی تر را در این وب بذارم،البته هرچه خبر
جدیدی بیاد من سریع میذارم ولی سایت سینمای ما هم سریع میذاره به همین دلیل تکراری
میاد مثل خبر مربوط به مهمان مامان.امیدوارم تا به اینجا سریال رو دیده باشید که
چه قدر جالب بود.
اما منتظر پرونده ای مفصل درباره مهمان مامان در اواسط تابستان باشید.
و اما این آپ......
یادداشت محسن نامجو
درباره محسن چاووشی
شبی سرد و بی تفاوت،از میان شب های بی
دلیل غمگین زندگی،حدود ساعت 1بود و من در منزل دوستم،مهمان بودم که تصمیم گرفتم به
خانه خود بروم.تلفن زدیم.تاکسی آمد.راننده اش جوان.با صورتی آراسته.اما تا حدودی
حاوی خطوط غم.کنجکاوتر شدم.چیزی نگذشت که سکوت عجیب بین ما2نفر را صدایی عجیب تر
شکست.برای بار نخست،برخلاف عادت همیشگی(عادت به اینکه قبل از شنیدن هرقطعه
جدید،حتما ملزم براینکه نام اجراکننده آن قطعه را بپرسی تابلو باشی)نام خواننده را
از راننده نپرسیدم و اصلا هیچ نگفتم.او هم کلامی نگفت.وتنها یکه تاز سکوت موقر بین
ما دو نفر_راننده و مسافر_صدای عجیب همان خواننده شد.قطعه موسیقی با صدادهی ارکستر
پاپ و خواننده ای با صدای...با صدای...چه بگویم؟در توصیف صدایش چه بگویم؟تقریبا
همه می دانیم که جنس صدایی که خواننده،یعنی همان مفهوم موسیقایی که با نام های
"طنین"،"رنگ صوت"،"شکل موجد صوتی"و...می
شناسیم،امری بی معیار است.یعنی مطلقا سلیقه ای است.
من و راننده درآن نیمه شب،تمام
مسیر"سعادت آباد"تا"دهکده المپیک" را،در خلوت وسوسه انگیز
اتوبان"همت"با شنیدن صدای
نازنین آن خواننده گریستیم و صدای او هنگام گریه نازنین تر شد.باور کنید برای خود
من هم،یادآوری آن تعجب آور است.دو آدم که هیچ از هم نمی دانند.دو آدمی که در
تاریکی فضای داخلی ماشین،حتی چهره یکدیگر را درست ندیده اند.دو آدم که حضور دائم
موسیقی،فرصت گفتگو را نیز از آنان گرفته و به همان دلیل،طبعا به چهره هم نمی
نگرند.حتی یک کلمه از هم نمی دانستیم.تنها رابط ما شده بود،صدای یک خواننده که
اتفاقا برای هردوما،موجب یک تاثیر عاطفی مشترک،در لحظه ای واحد شده بود.
نه من دلیل گریه او را می دانستم و نه
او.فکرش را بکنید،دو مرد غریبه که برای نخستین بار،یکدیگر را دیده اند،در حضور هم
راحت و بی پرده گریه کنند و دلیل این گریه،البته که فقط موسیقی است.آری من،می
دانستم که صدای آن خواننده،بغض وی را ترکانده است و نیز این را که دلیل شکستن بغض
من هم،همان است.تنها دیالوگ ما،غیر از لحظه خداحافظی و پرسیدن مقدار کرایه توسط
من،پرسشی بود که در همان لحظات میانی گریه از او کردم:
-آقا ببخشید،اسم این خواننده چیه؟و
جواب شنیدم:
-محسن چاووشی
نسیم
سخن گفتن از عاشقانه های مهرجویی دلیل نمی خواهد؛که او راوی زندگی است و زندگی
جاری در زمان.
مهرجویی تاروپود فیلم هایش را با زندگی می ریسد و مگر زندگی،غیر عاشقانه اش هم
معنی می دهد؟
مهرجویی رهبر ارکستر سمفونی زندگی است؛نه،سمفونی،جزیی از نمایش شکوهمند عشق
است در کار او.
وقتی می گوییم عاشقانه های مهرجویی،دقیقا درباره فیلم هایش سخن می گوییم که
شاید از نگاه بسیاری،به روشنی در ژانر"رومانس"قرار نمی گیرد،ولی مگر می
شود"میم"را فراموش کرد یا"لیلا"را نادیده گرفت؟مگر می شود
گفت"حمید هامون"در سرگشتی هایش،عشق را نمی جوید و"علی
سنتوری"این واژه را نمی فهمد؟
وقتی می گوییم عاشقانه های مهرجویی،دقیقا درباره فیلم هایش صحبت می کنیم که
نمی توان آن ها را به روشنی زیر شاخه"رومانس"دانست،اما گونه ات به اشک
های پسرک زیر ملحفه تر می شوند که"میم"دیگر دارد می رود.از دست
"مهشید"حرص ات می گیرد و او را به خیال "علی عابدینی"ترک می
کنی تا شاید اشارتی کند.منتظر می مانی تا"شله زرد پزان"دیگری از راه
برسد و احساس می کنی نوای"سنتور"چقدر از "ویلن"زیباتر
است.لااقل برای آن یک ساعت و خرده ای که به پرده سینما چشم دوخته ای.
می گوییم عاشقانه های مهرجویی،چون فیلم هایش اگر در چارچوب
روتین"رومانس"نیستند،پیام عشق به همراه دارند و او پیام اش را در قالب
مناسب ارایه کرده است:در فیلم مهرجویی"فرم"و"محتوا" بر یکدیگر
چربش ندارند.به همان دلیل است که"علی"شب و روزش "سنتور"است
اما"علی سنتوری"یک موزیکال نیست.حتی در سنتوری هم نمی توانی بگویی
موسیقی بخشی از فرم است یا محتوا،چه رسد به"لیلا"که وقتی در سکانس
پایانی می شنوی(شاید اگه یه روزی این داستانو برای باران دختر رضا تعریف کنن خندش
بگیره که اگه اصرار مادرجون نبود اون هیچ وقت پا به این دنیا نمی ذاشت)سه تار در
مغزت مضراب می خورد و وقتی از جایت بر می خیزی،نغمه سازش تکرار کنان در گوش ات می
پیچد و زمزمه می کنی:"ذلیل و بی چاره تر از من نیست در کوی تو/خمیده شد پشت
من از غم چون ابروی تو"و پس از بیست سال وقتی می گویند:"لیلا"بی
اختیار می خوانی:ای نامت از دل و جان..."و وقتی شعر قیصر امین پور را با صدای
علیرضا افتخاری می شنوی،بی اختیار"لیلا"را به یاد می آوری که
یا"پارچه پاریسی"و تحفه"مرغ عشق ها و کبوترها"را هدیه می
گیرد،یا صبح علی الطلوع در کنج آشپزخانه به پیشنهادهای"مادر جون می اندیشد
وهمین تعامل است که باعث می شود آلبوم"نیلوفرانه"در سال 76رکورد فروش در
بازار موسیقی پس از انقلاب را بشکند و حتی فروش آلبوم"فسانه"(با صدای
زنده یاد ایرج بسطامی)افزایش یابد.
وقتی می گوییم عاشقانه های مهرجویی،از فضایی صحبت می کنیم که او خلق کرده برای
رساندن پیامش به مخاطب؛حال در این فضا سه تار حسین در"لیلا"و سنتور علی
در"سنتوری"خود شخصیتی دارند مجزا از نوازندگانشان،اما جدایی ناپذیر از
آنها و همین پارادوکس است که باعث می شود اگر موسیقی در فیلمش وجود دارد یا
ندارد،ذهن ات از روایت منحرف نشود.
عکسی از پشت صحنه سنتوری
این گونه است که وقتی مهرجویی پس از درخت گلابی با انتقاد کم کار کردن موسیقی
در آثارش روبه رو می شود،بی درنگ با ادبیات خاص اش می گوید:هرجا لازم بوده از
موسیقی استفاده کردم..دلیلی نداره تو همه پلان ها صدای دلنگ دلنگ ساز بشنوی
که...مثلا تو همون سکانسی که(در فیلم درخت گلابی)همه تو یه ظهر تابستونی،تو سالن خوابیدن،حیف
نیست صدای پنکه رو نشنویم؟اگه صدای ساز بشنوی همه چی خراب میشه که..
بودن یا نبودن موسیقی در قاب مهرجویی در فضا تعریف می شود و این گونه است که
او"حسین"را در شله زرد پزان اول معرفی می کند که"رضا"دوست اش
است و لیلا در مهرماه همان سال با او برای زندگی مشترک هم پیمان می شودو در جایی دیگر سه تار به دست اش می دهد تا
نغمه ای مکرر در ذهن ات بنوازد ومی نوازد و می نوازد ولی زاید احساس اش نمی کنی تا
هنگامی که نوای آشنای خانه مادری لیلا،زیادی و اعصاب خردکن است،باز هم"نغمه
ساز"خود در فضا نقشی داشته باشد و مادر فریاد بزند که"حسین بسه
دیگه،اعصابمون رو خرد کردی."
به صراحت می توانیم بگوییم کاربرد موسیقی را
در"سارا"و"پری"و"هامون"و"درخت گلابی"با
"دختردایی گمشده"و"سنتوری"وجه افتراقی نیست و همه در فرمی
تعریف می شوند که به فریاد محتوا رسیده اند تا همه پیام را به مخاطب برسانند
موسیقی به کمک ساده گویی اش آمده است تا"غروب را در چشمانش" به
تصویر بکشد یا به تو بقبولاند که"اگر که هیچ کس نیومد،سری به تنهاییت نزد/اما
تو کوه درد باش،طاقت بیارومرد باش.
نظرات افراد سیاسی و سینمایی درباره مهرجویی و سنتوری
(محمد علی ابطحی،محمد رضا خاتمی،مسعود ده نمکی،محمدرضا شریفی نیا و رضا ناجی)
محمد علی ابطحی
نظرتان درباره
داریوش مهرجویی:فیلم هایش خیلی
سنگین و باوقار است.خودشان را تا به حال ندیده ام،اما احساس می کنم یه کم بداخلاق
باشد!
محمد رضا
خاتمی
فیلم سنتوری را دیده اید؟
دکتر خاتمی:بله...اما پولش را به حساب آقای مهرجویی نریختیم....
نظرتان در مورد این فیلم چیست؟
از لحاظ کارگردانی و بازیگری کار هنرمندانه و بدیعی بود،ضمن اینکه به یکی از
مهم ترین معضلات جامعه می پرداخت.
مسعود ده نمکی
خیلی از
کارگردان های بزرگ سینما نقطه نظرهای مثبتی در خصوص کار(اخراجی ها) داشتند.مثلا شاید کسی باور نکند که مهرجویی از دیدن فیلم
لذت برده بود و گفته بود تعجب می کنم که چرا هیات داوران به عنوان یک فیلم اول این
طور برخورد کرده است.
سنتوری را
در جشنواره دیدم.به نظرم از نظر ساختاری کار بسیار خوبی بود.از لحاظ مضمونی هم به
هرحال بیان کننده نقطه نظرات کارگردان فیلم است.اما اگر من بودم یک سری چیزها را
تغییر می دادم که باعث سوء تفاهم نشود.
من فکر می کنم
در سینمای ما عده ای احساس پدرخواندگی دارند و خودشان را صاحب سینما می دادند،نه
روشنفکرمهرجویی وارهستند و نه حزب الهی هیات اسلامی هنرمندان.
نظرتان درباره
داریوش مهرجویی:
اجاره
نشینها،هامون
خیلی ها می
گویند اجاره نشینهایش یک فیلم اپوزسیونی بوده،شما قبول دارید؟
وقتی خودش می
گوید نه باید همان را پذیرفت.ولی مطمئن هستم که فیلم هایش لایه لایه است.بحث ضد
انقلاب و انقلاب نیست،بحث مضمون های فلسفی است که با یک روایت ساده طرح می
کند.والا یکی از کسانی که آن موقع همین نقدها را می کرد الان خودش یکی از ضدانقلاب
های تیر است.پس نمی شود روی این حرف ها حساب کرد.
محمدرضا شریفی نیا
آقای مهرجویی
هم تا پیرامون کسی سوال نکند نمی گوید برای بازی بیاید.در انتها باز آقای مهرجویی
کسی که تا به حال بازی نکرده را به دست من می سپرد و می گوید که شما بگویید می
تواند خودش رابرساند یا نمی تواند.من برای محمد سلوکی کار کردم،تست گریم گذاشتم و
بعد او را به گروه تئاتر فرستادم.او چهار ماه با بچه ها تمرین کرد تا به موقعیت نقش
برسد.شاید سلوکی از عهده ی نقش ورسیون اول فیلم نامه بر می آمد اما در ورسیون دوم
کار سنگین شد.متن دوم برای سلوکی وزنه ی بزرگی بود.او می توانست وزنه ی 100کیلویی
را بزند اما به نظر من وزنه 500کیلویی را نمی توانست در کار اولش بزند.
ولی تفاوت
انتخاب خیلی فاحش بود.مثل این است که به من بگویید این وزنه را بزن وگرنه حسین
رضازادهرامی آورم.
اگر وزنه
50کیلو باشد می گویم که شما بزنید اما وزنه ی 500کیلویی را به رضازاده می
دهم.اتفاقا آقای مهرجویی با بهرام رادان هم موافق نبود.در مهمان مامان هم قرار بود
او بازی کند اما این اتفاق نیفتاد.چون چهره ی او را مناسب این نقش نمی دید.مشکل
رنگ چشم ها و حالت کلی صورتش بود که با گریم می توانستیم آن را عوض کنیم.من شک
نداشتم که بهرام از پس اجرای نقش برمی آید.
مجله ی رویش_گفتگو کننده:رضا رشیدپور
عکس بالا:پشت صحنه پری
حمید آقا هامون
اگر آن آپارتمان خالی و آن لیوان نیمه خالی چای سرد نبود،اگر آن وکیل صریح در
آن صبحگاه پاییزی به سراغ حمید هامون مشوش که در آینه به خود بد و بیراه می
گفت،نمی آمد.اگر آن عشق نوددرصدی به مهشید نبود.اگر آن اسلحه کشی ناکام و آن همه
رویا و تنهایی وآن همه تلواسه که به یکباره می ریخت جلوی چشم تماشاگرانی که از
قهرمانی های آریا و قریبیان خسته شده نبود،شاید امروز نوشتن درباره خسرو شکیبایی
به عنوان بازیگری ار تئاتر آمده به سینما چندان مناسبتی نداشت.شکیبایی در آغاز دهه
هفتاد با بازی شاه نقش تکرار نشدنی حمید هامون بار خود را بست.بسیاری این عقیده را
دارند که سایه حمید هامون آنقدر سنگین است که هرگز از سر شکیبایی کوتاه
نشد.شکیبایی هر نقش دیگری را بازی کرد انگار حمید هامون بود که در جلد نقش دیگری
رفته است.انگار خسرو شکیبایی نام مستعار حمید هامون است.حمید هامون آن قدر خود نقش
بود که جدا شدن از آن برای شکیبایی دور شدن از خودش بود.
چندبار به مدد گریم و نقش های دور از آن روشنفکر میانسال سرخورده،شکیبایی خودش
را برد به سمت و سویی دیگر تا بلکه سایه هامون را گم کند،اما داستان برای او رقم
خورده بود.آخرین دستاورد این دوری ازحمید
هامون در اتوبوس شب دوباره برایش جایزه و تحسینی فراهم اورد،انگار در پشت رل آن
اتوبوس و در پشت خط مقدم حمید هامون برای مدتی به مرخصی رفته بود.اما شکیبایی برای
یک نسل همان نسلی که او را ستاره آسمان پریشانی های درونی خود کرده بود همیشه حمید
هامون بود،هست و خواهد بود.
همین چند سال پیش بود که سازندگان فیلم"عروسک فرنگی"برای انتخاب
بازیگری که نقش مرد میانسال عاشق پیشه ای را بازی کند از دختران جوانی که برای
ایفای نقش اول انتخاب شده بودند پرسیدند کدام بازیگر مرد ایران را برای بازی در
مقابل خود انتخاب می کنند.همه دختران بی اندکی تردید نام خسرو شکیبایی را برزبان
آورده بودند.او هنوز برای عاشقیو آن هم
عشق های نامتجانس و نا متعادل انتخاب مناسبی به نظر می رسد.هنوز آشفته است و خسته
و هنوز تردید از همه جایش می بارد.
شکیبایی پیر شده است.کافی است به صورتش خیره شویم.در کلوزاپ هایی که در فیلم های
تلویزیونی از او می بینیم .گذر زمان آنقدر بی رحمانه ما را با رویای حمید هامون
تنها می گذارد که دوباره به همان آپارتمان خالی و لیوان چای نیمه خالی سرد پناه
ببریمو با هامون زمزمه می کنیم:چرا آدمی
در اوج تمنا نمی خواهد.نسلی در هامون پیر شده است.با ستاره هامون:خسرو شکیبایی
تجربه کار با داریوش مهرجویی:
هامون(1368):نقطه عطف کارنامه بازیگری خسرو شکیبایی فیلمی که با آن پرسوناژ سینمایی
شکیباییتا سال ها شکل گرفت و همچنان سایه
اش بر نقش آفرینی های شکیبایی دیده می شود.این فیلم داریوش مهرجویی به واسطه
امکانی که در اختیار بازیگرش قرار می داد فرصت مغتنمی برای هرکدام از بازیگران بود
که با ایفای نقش حمید هامون،دوران جدیدی از حیات حرفه ای شان را آغاز کنند و این
نقش نصیب شکیبایی شد و او هم با درخششی خیره کننده تا امروز خاطره خوشی از آن برای
دوستداران سینمای ایران باقی گذاشته است.شکیبایی با این فیلم میان عامه تماشاگران
رفت و از آن زمان جلوه هایی از یک ستاره را پیدا کرد.
بانو(1370)در
این فیلم داریوش مهرجویی،شکیبایی نقش محوری ندارد و توقیفش هم باعث شد تا اصولا
کار تمام عوامل فیلم با تاخیری چندساله دیده شود.با این همه در معدود لحظات حضور
شکیبایی متفاوت ترین نقش آفرینی او در آن سال ها قابل مشاهده است هرچند که پرداخت
و زمان اندک نقش اجازه خودنمایی بیشتری به شکیبایی نمی دهد.
سارا(1371)ادامه
همکاری های شکیبایی با مهرجویی در سارا برای بازیگری که در دوران اوج کاری اش قرار
دارد دستاوردی به همراه نمی آورد.فیلمی که بیشتر متعلق به بازیگر زنش است و تنها
حضور شکیبایی در یک نقش منفی مهمترین ویژگی و امتیازش شمرده می شود.چنین همکاری در
فیلم بعدی مهرجویی(پری)هم ادامه پیدا کرد و بازی در دو نقش برای شکیبایی در فیلمی
که باز هم متعلق به نیکی کریمی بود،صرف حضور او را نشان می داد.
میکس(1378)از
موفق ترین تجربه ها در دور شدن از شخصیت خاص خلق شده از جانب شکیبایی در فیلمی از
کارگردان هامون.میکس هرجند در شکل مستقل فیلم موفقی نبود اما یک بازی متفاوت از
شکیبایی داشت که در امتداد حضور او در اپیزودی از فیلم"قصه های
جزیره"بود.فیلم سرگشتگی های کارگردانی را نشان می داد که باید فیلمش را به
جشنواره فجر می رساند و در این راه کارش به جنون می رسید.نابودی شخصیت فیلم در
اجرای شکیبایی بالاتر از تصور بود.
دیالوگی از فیلم های مهرجویی:
اگه می خوای مخت کار کنه اینو بخون
آسیا در برابر غرب
حالا اگه می خوای یه خورده بسوزی بیا اینو بخون
ابراهیم در آتش
(هامون_خسرو شکیبایی)
و عکسی اختصاصی، بزرگان
موسیقی و سینما در کنار هم:استاد شجریان و استاد مهرجویی
چند تا نکته:.....
این آهنگه(ذلیل و بی چاره تر از من
نیست در کوی تو/خمیده شد پشت من از غم چون ابروی تو)خیلی قشنگه.
و آهنگ زیبای علیرضا افتخاری(تو با منی
اما من از خودم دورم )خیلی قشنگه و چه قدر موسیقی در فیلم های مهرجویی موثر
وزیباست.
دوستان در فیلم لیلا دقت کردید صدای
حسین برادر لیلا چه قدر خوبه؟؟؟رضا(علی مصفا)که جای خود دارد.
و رضا رشید پور به بازیگران بی پولی پیوست!!فقط با بهرام رادان و لیلا حاتمی
بازی نکرده بود که اونم قسمت شد!(روزنامه بانی فیلم)
و چقدر جالب که لیلا ورضا در مهرماه ازدواج کردند.من متولد ماه مهر هستم.
یه چیزی:باورتون میشه خسرو شکیبایی تو هامون 40سالش بود؟
فیلم سارا به کارگردانی داریوش مهرجویی و با بازی نیکی
کریمی ،امین تارخ و خسرو شکیبایی 23تیر ماه از شبکه 4، سینما اقتباس
پنجشنبه ششم تیر 1387>
|
چهاردهه حضور درخشان در سطح اول سینمای ایران داریوش مهرجویی را به یکی از فیلمسازان شاخص این سینما بدل کرده است.سینمای جدی ایران با مهرجویی و گاوش آغاز می شود.فیلمسازی که در طول دوره های مختلف تاریخی،موفق شده آثار درجه یکی بسازد که اغلب آنها یک اتفاق مهم در سینمای ایران محسوب شده اند.با مهرجویی سینمای جدی ایران آغاز شد.با او چهره ی سینمای ایران به جهانیان معرفی شد و با او بود که مفاهیم روشنفکرانه از سوی طیف گسترده مخاطب مورد پذیرش قرار گرفت.
*** این وبلاگ تنها ، وبلاگی است برای خبررسانی از داریوش مهرجویی و شخص آقای مهرجویی هیچ گونه دخالت و نظارتی ندارد.